پنجشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸۸
 

تو نیز به پرتگاه فراموشی رهسپار شدی به آن خاموشی دلگیر به آن سکوت نفس گیر. دیگر نمیخواهد به یاد آری یا که ذره ای به خود آیی، ببین مرا، خوب نگاه کن مرا، با تو هستم ای خفته در هر زمان، خوابت را بی آنکه پریشان کنم، ... خدا حافظت باد.  


چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸
 

خوب و یا بد بودن آدمها بستگی به موقعیت و شرایط زیستی و روحی آنها دارد.

این آقای خوب و مهربان در زمانی که چیزی در بساط نداشت صمیمی و قناعت پیشه بود. حالا که به ساز و نوائی رسیده است، مهربانی و شکسته نفسی را به حساب صفات ضعفا میگذارد. چه میشود کرد! و تو خیال میکردی که این دوست جانت را خوب میشناختی.

تا دیروز از برابری و همکاری و عدالت حرف میزد و از اینکه تنها نام نیک است که میماند. حالا که یک جائی مدیر شده است پارتی بازی و حق کشی بیداد میکند. چی بود؟ چی شد؟. تو که خوب و با لیاقت بودی حضرت دوست!

وقتی از تنهائی و بی کسی درد دل میکرد دلم خیلی براش میسوخت از همه دور میشد و با کسی حرف نمیزد. تنهایش نگذاشتم، قاطی جمع اش کردم، پیشش بودم و راه را برایش هموار کردم. حالا که چند نفر تحویلش گرفتند، زد زیر همه محبتها. ادعا دارد یک عالم!‌ 

میخواهی خوب بشناسیش برایش فرصت بده. بگذار صاحب امکاناتی بشود که نحوه استفاده از آن را خوب برایت نشان دهد. بگذار خوبی را در شرایط سخت انجام دهد. ببین میتواند؟ ببین خود را نباخته است. خوب ببین همراهت کیست! همرازت کیست!.  

چه کسی لیاقت یکرنگی و صداقت را دارد؟ چه کسی حرف و حدیث تو را پیش دیگران به نفع خود بازگو نخواهد کرد؟ چه کسی در زمان نیازمندی تو، کنارت خواهد ماند؟ چه کسی از چاپلوسی دست خواهد کشید؟ چه کسی فقط به منفعت خود نخواهد اندیشید؟

اکنون که از دست تو کاری بر میآید خاموش خواهی ماند و چشمهایت را به این همه درد و رنج خواهی بست. امروز که میتوانی موثر باشی به هزاران بهانه بی توجه خواهی ماند تا مبادا موقعیتت تضغیف شود. نه حقی نه حقوقی، نه شرافتی نه عزت نفسی.  

هزاران سال که گذشت! این آدمی هم دروغهایش شدت گرفت، هم ریاهایش. باز که برای یک لقه نان دزدی میکند باز که برای چند متر زمین خنجر میکشد. هزاران سال که گذشت، اشرف مخلوقات باز که اندر خم یک کوچه هست.


دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸
روایت یک انسان!

او یک انسان است. انسان زنده. با تمام چیده مانی که از قبل به آن محکوم شده و بعدا" نیز بی اختیار خود، محکوم خواهد شد.

اسمش یعقوب است. آخرین فرزند خانواده، یعنی هشتمین. پدری سالخورده دارد که سرفه هایش از سر خیابان تا درب منزلش گوش نواز رهگذران محله بود. مادر، مدتها قبل و پدر، چند سال بعد فوت میکند. برادر بزرگتر، پزشکی گوشه گیر و خشک و مقرراتیست. او خواهر زاده ای دارد که بزرگتر از خودش هست.

زمان جنگ است. یعقوب مجروح میشود. ترکشها به رسم یادبود با او به خانه می آیند. و سالها با او همزیست میشوند.     

برادر دیگری هم دارد. او دندانپزشکی است که تازه درسش تمام شده است و میخواهد ازدواج کند. ازدواج که کرد برادر من نیز باجناقش شد. پسر ٢ ساله ای دارند. خوب و خوش و خرم. مرد بسیار دوست داشتنی. سالها پیش، ساعت ۶ بعد از ظهر، دندان مرا معالجه میکند و ساعت ٨ شب خبر میدهند که سکته کرده و فردایش تشییع جنازه میشود به همین سادگی. 

خواهری دارد که شوهر بالفطره دیوانه نصیبش شده است. تفریحات او کتک کاری هست و ندامت های تکراری. بچه ای به دنیا می آید همان روز بچه را از مادر جدا میکنند و طلاق جاری میشود. خواهر با تمامی غمها به خانه باز میگردد. برادر بسیار خجالتی دیگر نیز در خانه مشغول به زندگیست.

یعقوب بسیار مهربان و کم روست. یک ماشین جبپ دارد وقتی تصادف کرد صورتش زخم شدیدی برداشت که آثار جراحی اطراف چشمش را به کل تغییر داده است. او همیشه تنهاست. یک برادر تنهاتر و یک خواهر تنهاتر در خانه با اوست. او سالها از درد و زخم بستریست. زخمهایی که همچو باران بهاری به بارش خود ادامه میدهند.

به زور خواهر هایش ازدواج میکند ولی ٣ سال بیشتر دوامی ندارد. پسر ٢ ساله برادر مرحومش که شدیدا"‌ برایش مهر میورزید اکنون در ٢٠ سالگی در یک تصادف شدید همراه با ٢ دوست خود فوت میکند. یعقوب دوباره در هم میریزد.    

من این سطرها را تند تند مینویسم و همه جزئیات را حذف میکنم که برسم به مراسم. ساعت ١١ امروز، تشییع جنازه است. دلم سخت گرفته است. امروز یعقوب را به خاک میسپاریم . 

 او یک انسان است. انسان مرده. انسانی که راحت شده است. آواز ترانه های تنهایی و درد، ای اشرف مخلوقات، چه حزن انگیز، برای تو خوانده میشود.   

 


شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸
 

همیشه گفته اند و گویند که فکر نیامده را مکن و غم رفته را مخور. همیشه هم بجز اندکی معدود، هر کس را که بینی، هم با گذشته سرگرم است و هم با نیامده مشغول.

انگار این آدمی هرگز قرار نیست خلاص شود. اکنون را نصفی از گذشته پر کرده، نصف دیگر را فکر فردا. امروز محض را باید زیستن، بی فضولی دیروز، بی سرکشی فردا. 

با هر سپیده دم، دفتر و دستکم را بغل میگیرم، کیف پر از یادگاریهای گذشته، کینه ها و یاسها را، شکستها و غرور ها را بر دوشم می اندازم و ذهنم را با هر نگرانی پر میکنم. فردائی در راه است تاریک و مجهول! این ترس امروز، سوغاتی دیروزم هست که باید تا شبانگاهان نگهبانش باشم من. میکشم با خود، چه سنگین است. چقدر خسته ام کرده است. همراه با خود به هر جا میبرمش همیشه و همیشه. هر روز مثل دیروز، فردا مثل امروز.

 امروز گذرگاهیست باریک از دیروز به فردا و من همچنان مشغول حمل بارها. بارها و بارها.

من از فردا به اندازه دیروز به تنگ آمده ام. ببین چند سال هست که امروز را ندیده ام. آهای امروز، دلم برایت یک دنیا تنگ شده است. اگر این دیروز و فردا رهایم کنند چقدر دوست دارم که با تو روزی را سر کنم.

 


چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸
 

زندگی انسانها همیشه در دو موقعیت انجام میگیرد. یکی زندگی فیزیکی و واقعی اوست و دیگری زندگی تخیلی و ذهنی او. حال چه کسی در کدامین موقعیت بیشتر زندگی میکند یا بیشتر لذت میبرد یا اینکه بیشتر زجر میکشد بستگی به خیلی از گزینه ها دارد.

زندگی واقعی و فیزیکی خیلی از انسانها در یک مدت زمان بسیار محدود و در یک منطقه محیطی بسیار بسته و با امکانات خیلی کم خواهد گذشت ولی در عوض ذهن و تخیل و توهم او میتواند بسیار فراتر از زمان و مکان نیز گذر کند. به هر چیز ناممکن سر بزند و هر چیز ممکن را را نیز بی اثر سازد. بسیاری از حوادث و شرایط را خلق کند که هیچگاه مجال زیستن نداشته باشد و آرزوها و ترسهایی را باور کند که هیچگاه به سراغش نیایند.

تمام فیزیک جسمی را از قبل برایتان آماده کرده اند. تمامی ژنهای سالم و ناسالم و خوب و بد را برایتان انتقال داده اند. سالهای سال را با شکل گیری شخصیتتان، در محیط بی دخالتتان سپری کرده اید. در محیط خانه و جامعه، بخش بسیار اعظم باورهایتان، احساسهایتان، شوق و نفرتتان بدون انتخاب خودتان صورت گرفته است.

حال برای اینکه بخواهند همه مزایا و معایب را توجیه کنند به شما خواهند گفت تو اختیار داری هر طور که دوست داری زندگی کنی و انتخاب کنی!. چقدر ظرفیت انتخاب برای تو باقی مانده است؟ چند درصد؟ اختیارتان از چه زمانی شروع میشود؟ آیا از اول شروع میکنید یا مجبورید با همین داده های موجود ادامه بدهید؟ آیا از کمترین ظرفیت موجود میتوان به خواسته های درونی خود رسید؟ آیا قبول کردن هر شرایط، نشانه سپاسگذاری و تواضع بوده و خرسندی از همین شرایط یعنی خوشبختی؟؟؟

اکنون مسئله مهم اینجاست که:  آگاهی، اراده و تلاشتان، تنها فرصتی هست که میتواند شما را از آن درصد کم باقی مانده بهره مند کند. کسانی که توانسته اند بر این آگاهی اصرار کنند و ذهننشان را به تعالی برسانند زندگی را به دلخواه خود هدایت کرده اند ولی آنهایی که خود را تسلیم فیزیک و محیط و باورهای از قبل چیده شده میکنند  جزو محکومین ماندگار یا رضایتمندان بی توقع و بی خیال خواهند ماند.

رضایتمندی از شرایط موجود با وجود داشتن ظرفیتهای بیشتر و بهتر، یک ناآگاهی بی خردانه هست تا یک آرامش دلخواه. در رسیدن به تعالی هرچقدر که بخواهیم کم خواسته ایم و هرچقدر که بدانیم چیزی ندانسته ایم. همین آدمی بارها ثابت کرده است که با حداقل ظرفیتها به والاترین ارزشها میتواند دست یابد.  


دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸
 

باید بروم. آخر کار همیشه رفتن هست و بس. این ماندنِ فرسایشی، چیزی نمی افزاید. دیوارها مدام بلندتر میشوند و آفتاب بی میل تر از همیشه به خانه ها سرک میکشد.

این آدمیان همیشه میپندارند که درد را آن کسی دارد که ناله سر میدهد یا که گشنه سر بر بالین میگذارد. درد را آن کسی میفهمد که بر مصیبتی گرفتار آمده است. ای تمام گرفتاران روزگار، شُکر بگذارید که صدایتان از گلوی دردمندتان برون میریزد.

ببین چگونه این بغض ماندگار، راه نفس را بر جسم و روح تنگ کرده است.

  


شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸
 

امروز، سیاهی بر دیدگانم سنگینی میکند ... فردا روشن است، آنقدر روشن که چیزی دیده نمیشود! باشد که به چشم بستن عادت کنم.


دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸
 

بیشترین چیزی که سخت عذابم میدهد بحث و گفتگو و تبادل افکار با کسانی هست که از فکر کردن فاصله زیادی گرفته اند. خیلی ها فقط میشنوند، میبینند و شاید هم میخوانند و با همان داده ها حرف میزنند، بحث میکنند و عمل میکنند بدون اینکه ذره ای از آنها را در مغزشان پردازش نمایند. من چرا همیشه دچار این فراموشی میشوم! ...


دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸
 

حقیقت نیازمند نقد است نه ستایش.    (نیچه)

 


سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳۸۸
 

دنبالش نگرد دنبالش گشته اند فکر میکنی چه کسی پیدا کرده است؟ از تمامی دنبال گردان بپرس ببین به چه چیزی دست پیدا کرده اند؟ چقدر یافته اند، تا کجا پیش رفته اند؟ به یک چیز واحد، یا هر کس با پیشینه های تلقینی اش؟

تو هم دنبال چیزی میگردی که در دور دستان است و تا حدودی محال! دنبال چیزی که سخت پیدایش کنی و کسی که برایت اشارتی کرد آنگاه تو گویی نه، نه!  آنچه من خواهمش یافت بهترین است و ماندگارترین! آنچه من خواهمش یافت در اینجا نیست، اکنون نیست، با تو نیست، با این من امروزم هم نیست.

بگرد دنبالش بگرد. در آسمانها در کهکشانها. فراتر از قلبت فراتر از مغزت. ببین کیستی؟ ببین چیستی؟ دیگران هم مثل تو. همه مثل همه. سر به زیر، سر به هوا. تا کجا باید این جهالت را با خود برد؟ نه گوش فرا میدهی نه میبینی نه حسی میکنی و نه میخواهی که اندکی فهمیدن را تجربه کنی ...

تا پشت کدامین کوه خواهی رفت؟ تا مرز کدامین سرزمین رهسپارخواهی شد؟ آنگاه خواهی ایستاد. همردیف با خیل آدمیان. توان رفتن نداری. شوق رسیدن خاموش است. جاده در دست تعمیر است!. انتهای خط همین جاست. خود را سرزنش نکن، همگان اشراف دارند که تو نیز سعی ات را کردی و خدا هم راضی شد به این همه تکاپوی تو.  

زندگی یک مسخره بازی عمیقی شده است که هر کسی از سد هم پریدن را یک موفقیت شگرف میپندارد و به چنگ آوردن را مقصودی بس دلپذیر.    


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]