او یک انسان است. انسان زنده. با تمام چیده مانی که از قبل به آن محکوم شده و بعدا" نیز بی اختیار خود، محکوم خواهد شد.
اسمش یعقوب است. آخرین فرزند خانواده، یعنی هشتمین. پدری سالخورده دارد که سرفه هایش از سر خیابان تا درب منزلش گوش نواز رهگذران محله بود. مادر، مدتها قبل و پدر، چند سال بعد فوت میکند. برادر بزرگتر، پزشکی گوشه گیر و خشک و مقرراتیست. او خواهر زاده ای دارد که بزرگتر از خودش هست.
زمان جنگ است. یعقوب مجروح میشود. ترکشها به رسم یادبود با او به خانه می آیند. و سالها با او همزیست میشوند.
برادر دیگری هم دارد. او دندانپزشکی است که تازه درسش تمام شده است و میخواهد ازدواج کند. ازدواج که کرد برادر من نیز باجناقش شد. پسر ٢ ساله ای دارند. خوب و خوش و خرم. مرد بسیار دوست داشتنی. سالها پیش، ساعت ۶ بعد از ظهر، دندان مرا معالجه میکند و ساعت ٨ شب خبر میدهند که سکته کرده و فردایش تشییع جنازه میشود به همین سادگی.
خواهری دارد که شوهر بالفطره دیوانه نصیبش شده است. تفریحات او کتک کاری هست و ندامت های تکراری. بچه ای به دنیا می آید همان روز بچه را از مادر جدا میکنند و طلاق جاری میشود. خواهر با تمامی غمها به خانه باز میگردد. برادر بسیار خجالتی دیگر نیز در خانه مشغول به زندگیست.
یعقوب بسیار مهربان و کم روست. یک ماشین جبپ دارد وقتی تصادف کرد صورتش زخم شدیدی برداشت که آثار جراحی اطراف چشمش را به کل تغییر داده است. او همیشه تنهاست. یک برادر تنهاتر و یک خواهر تنهاتر در خانه با اوست. او سالها از درد و زخم بستریست. زخمهایی که همچو باران بهاری به بارش خود ادامه میدهند.
به زور خواهر هایش ازدواج میکند ولی ٣ سال بیشتر دوامی ندارد. پسر ٢ ساله برادر مرحومش که شدیدا" برایش مهر میورزید اکنون در ٢٠ سالگی در یک تصادف شدید همراه با ٢ دوست خود فوت میکند. یعقوب دوباره در هم میریزد.
من این سطرها را تند تند مینویسم و همه جزئیات را حذف میکنم که برسم به مراسم. ساعت ١١ امروز، تشییع جنازه است. دلم سخت گرفته است. امروز یعقوب را به خاک میسپاریم .
او یک انسان است. انسان مرده. انسانی که راحت شده است. آواز ترانه های تنهایی و درد، ای اشرف مخلوقات، چه حزن انگیز، برای تو خوانده میشود.